ای عاشقان !
فراق را غنیمت شمارید
که فراق من از نوع دیگر است
غم را عزیز شمارید
که غم من از نوع دیگر است
درد را درمان کند
ناز نگاه یار ، اما
درمان درد من از نوع دیگر است
هجران یار ، شکر باشد اگر
وصال را ، امید
وصال یار من اما ،از نوع دیگر است
نوشته شده توسط مینا مهرپویا در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 18:58 موضوع | لینک ثابت
نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
عاشق آنکه تو را می خواهد و به
لبخند تو از خویش رها می گردد
و تو را دوست بدارد به همان اندازه
که دلت می خواهد...
نوشته شده توسط مینا مهرپویا در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 18:52 موضوع | لینک ثابت
مي دونم كه بعدها شايد خيلي وقتا حس كني كه حقت رو ناديده ميگيرن
مي دونم كه بعدها شايد خيلي لحظه ها باشه كه چيزاي زيادي رو توي دلت داشته باشي و به كسي نتوني بگي
اما بازم خوشحالم
خوشحالم كه از جنس هم هستيم
مي دوني … اصلا آغاز خلقت با من و تو بوده
تو هم مثل همه بچه هاي ديگه با اين پيام به دنيا اومدي كه : خداوند هنوز از انسان نااميد نشده است...
نوشته شده توسط مینا مهرپویا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 14:56 موضوع | لینک ثابت
و امروز دوباره مرور کردم…..
نوشته شده توسط مینا مهرپویا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 14:53 موضوع | لینک ثابت
که اَم من
نامم
اعتقاداتم، احساس و جسمم
باورهای سیاسی اَم
رویاهایم
…
من ، آنچه تو می بینی نیستم
آنچه دارم، نیستم
من، منم
در کنارِ نیمه ی خود : تو
همسایه ی حقیقت خویش
با اینهاست که میتوانی دوستم داشته باشی
دوستت بدارم
آنگاه ، خودم هستم
نوشته شده توسط مینا مهرپویا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 14:46 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط مینا مهرپویا در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 10:12 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط مینا مهرپویا در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 14:12 موضوع | لینک ثابت
بی خیال شو!با تو ام!بی خیال شو!با تو که با سکوتت دل می بری!با تو ام هی! با تو که چهره ات را در هم می کشی و دلم را سیل دلهره می برد!بی خیال شو!به تو می گویم! به تو که کم حرف می زنی و هزار حرف مرا زنده می کنی!با تو ام که به خیالم می بری که هزار حرف برایم داری و هنوز در سکوتی!بی خیال شو!بی خیال شو ای زیبای آرام.بی خیال شو ای بلندِ باریکِ زیبا لبخند.
نوشته شده توسط مینا مهرپویا در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:42 موضوع | لینک ثابت
دیدم . آن روز با چشمهای عینکی خودم دیدم . باور کردم ناباورانه ترین باران را . آن روز باران آمد . آرام آمد . چند روزی می شد که ندیده بودمش . دلتنگی را گذرانده بودم . و دل مرگی را . هوا ی آخرای بهار بود .و هوای من ..... . و بالاخره بعد از چند روز آن روز آمد . ماه مهربان . آرام . و به دنبال او . باران . آن روز باران آمد .
نوشته شده توسط مینا مهرپویا در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:22 موضوع | لینک ثابت
عطر اعتماد چقدر دور است... چقدر دست نيافتني...
سخت است اعتماد به دو چشمي
كه حتي يك بار هم اعماقش را لمس نكرده اي...
سخت است كه راحت دلخوش كرد به
دستاني كه نداني حتي چقدر گرم است و چقدر پذيرا...
سخت است كه راحت دل بست و دل
خوش كرد و نينديشيد كه همرنگ كدامين خيال است اين دلبستگي...
سخت است كه نداني
لبخندي كه از كنج لباني پر از سكوت شكوفا مي شود، چگونه زاده شده و چقدر قد مي
كشد... چقدر پرواز مي كند... چقدر اوج خواهد گرفت و چقدر ماندگار است...
انگار
گنگ اند تمام انديشه هاي من...
دوست دارم دوست بدارم بي ريا...
نه قانوني
باشد كه منعم كند از روئينه شدن.
نه بندي باشد كه عبور پرستوها را در افكارم به
خيال تبديل كند.
نه لبخندي بماسد بر لبان پر از حركتُ حرفُ نگاهم...
دوست
دارم دوست بدارم ...
تا جاودانگي ِ لباس ِ ترانه...
تا نخستين سايه هاي
نجواهاي درگوشي...
هم قـدِّ نواي گنجشكان ِ مستِ صبحدم...
هم نواي آنان
نيز... هم آواي آنان نيز...
دوست دارم دوست بدارم...
سخت است كه راحت دل
بست؛
و دل خوش كرد؛
و نينديشيد كه همرنگ كدامين خيال است اين
دلبستگي...
اين دلبستگي ...
سخت است كه نداني لبخندي كه از كنج لباني پر از
سكوت شكوفا مي شود؛
چگونه زاده شده...
چقدر قد مي كشد...
چقدر پرواز مي
كند...
چقدر اوج خواهد گرفت...
و چقدر ماندگار است...
چقدر
ماندگار...
چقدر ماندگار..
نوشته شده توسط مینا مهرپویا در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:0 موضوع | لینک ثابت
ميگه تو بگو «ف» من مي گم چي؟؟ «فرحزاد»...
اما ميدوني چيه؟ اصل اونه كه طرف بگه «ف» تو نگي منظورت فرحزاد ِ يا هر چي ِ ديگه تا دلش خوش باشه!
وگرنه كه ما همه اينكاره ايم اما در نوع خودمون يه جورايي متفاوت !!!!!!
نوشته شده توسط مینا مهرپویا در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 16:20 موضوع | لینک ثابت
هميشه انسانها قدر اون شخص يا شي ء يا دلبستگي يا هر چي... كه در اختيار دارند نمي دونن!
گاهي با از دست دادن اون مهم به ارزشش پي مي برن!
گاهي هم تو بد خوابِ خرگوشي اي فرو مي رن ُ همه چي يادشون ميره!
اما!
اما بلاخره يه روزي، با يه اتفاقي، يه تلنگر ِ عجيب و عظيم مي خورن ُ بيدار مي شن!
واي از اون روزي كه اون آدم خيلي زود از خواب خرگوشي بيدار نشه!
واي از اون لحظه اي كه يهو به خودت ميايي و مي بيني
دلي رو شكستي!
فردي ُ فراموش كردي!
كاش همه ي آدما قدرِ اونچه در اختيار داشتن؛
يا قدر اوني كه خودش ُ به نوعي در اختيارشون قرار داده، بدونن!
كاش آدما بيشتر به فكر دلي بودن كه اهليشون كرده!
كاش ببيننش، حسش كنن، دركش كنن!
كاش آدما اينهمه حريص نبودن تا دلاي كوچولو ُ مهربونو ناديده بگيرن كه با يه دنيا مهربوني اهليشون كرده! بعدش برن دنبال دلي بگردن تا دلشونو اهلي كنه!
كاش قدرِ اوني كه داريم ُ بدونيم كه بي ريا و صادقانه بدون هيچ چشمداشتي محبت مي كنه!
كاش...
چه فايده اي داره!
كه دل بدي! دل ببندي! محبت كني! به يه دل كه خيلي سخت باشه! نرمش كني! اهليش كني...
ولي اون دل تو بد خواب خرگوشي اي باشه...
ولي اون دل ندونه كه اهليت شده!
چه فايده اي داره كه آدما حتي يادشون مي ره كه كي اهليشون كرده!
كاش مي شد كه وقتي يكي اهلي مي شه با محبتت با اينكه آزادِ ، مث تو كه لحظه لحظه ي آزاديتو با اون قسمت كردي اونم مث خودت باشه!
اهلي باشه، آزادم باشه اما تو رو هرگز از ياد نبره كه دلشو اهلي كردي!
راست ميگن كه آزادي بايد در حد شعور باشه!
پس كاشكي من مي تونستم بفهمم كه وقتي مي خوام دلي روُ اهلي كنم شعورش چقدره !
كاش اگزوپري زنده بود! تا يه جايي توي داستان مسافركوچولو مي نوشت اين جمله رُ !
شايدم نوشته ُ از اونجايي كه من دخترِ بي دقتي هستم درست گوش نسپردم به داستان!
راست ميگن كه آزادي بايد در حد شعور باشه!
نوشته شده توسط مینا مهرپویا در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:18 موضوع | لینک ثابت
يه چاه كوچيك، پر آب بهتر از يه سياره ي خيسه!
سياره ي من چقدر خيسه!
من تو تاريكي هيچي نمي شنوم، ولي همه چيو مي بينم.
همه چي از ياد آدم مي ره ؛
جز ياد آدم كه هميشه يادشه...
نوشته شده توسط مینا مهرپویا در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:9 موضوع | لینک ثابت
آهو خیلی خوشگل بود . یک روز یک پری سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داری شوهرت چه جور موجودی باشه؟
آهو گفت: یه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پری آرزوی آهو رو برآورده کرد و آهو با یک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ برای طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسید : علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقی نداریم, این خیلی خره.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: شوخی سرش نمیشه, تا براش عشوه میام جفتک می اندازه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: آبروم پیش همه رفته , همه میگن شوهرم حماله.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عین طویله است.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چی ازش می پرسم مثل خر بهم نگاه می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: تا بهش یه چیز می گم صداش رو بلند می کنه و عرعر می کنه.
حاکم پرسید:دیگه چی؟
آهو گفت: از من خوشش نمی آد, همه اش میگه لاغر مردنی , تو مثل مانکن ها می مونی.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آیا همسرت راست میگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا این کارها رو می کنی ؟
الاغ گفت: واسه اینکه من خرم.
حاکم فکری کرد و گفت: خب خره دیگه چی کارش میشه کرد.
نوشته شده توسط مینا مهرپویا در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:59 موضوع | لینک ثابت
سر به روی شانه های مهربانت میگذارم
عقده ی دل می گشاید، گریه ی بی اختیارم
از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تن
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
عشق صدها چهره دارد عشق تو آیینه دارد
عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم
در خموشی چشم من را قصه ها وگفت وگو هاست
من تو را درجذبه ی محراب دیدن دوست دارم
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گريه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم
بغض سر گردان ابرم قله ی آرامشم تو
شانه هایت را برای گريه کردن دوست دارم
من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم
دوست دارم دوست دارم...
نوشته شده توسط مینا مهرپویا در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:27 موضوع | لینک ثابت
یکی بود یکی نبود
اون که بود تو بودی اون که تو قلب تو نبود من بودم
یکی داشت یکی نداشت
اون که داشت تو بودی اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم
یکی خواست یکی نخواست
اون که خواست تو بودی اون که نخواست از تو جدا بشه من بودم
یکی گفت یکی نگفت
اون که گفت تو بودی اون که دوست دارم و به هیچکس جز تو نگفت من بودم
یکی رفت یکی نرفت
اون که رفت تو بودی اون که به انتظار تو موند من بودم...
نوشته شده توسط مینا مهرپویا در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:41 موضوع | لینک ثابت
هرچه كردم نشدم از تو جدا ، بدتر شد
گفته بودم بزنم قيد تو را ، بدتر شد
مثلا خواستم اين بار موقر باشم
و به جاي "تو" بگويم که "شما"، بدتر شد
آسمان وقت قرار من و تو ابري بود
تازه، با رفتن تو وضع هوا بدتر شد
چاره دارو و دوا نيست که حال بد من
بي تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد
گفته بودي نزنم حرف دلم را به کسي
زده ام حرف دلم را به خدا، بدتر شد
روي فرش دل من جوهري از عشق تو ريخت
آمدم پاک کنم عشق تو را ، بدتر شد
نوشته شده توسط مینا مهرپویا در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:59 موضوع | لینک ثابت
ظهر یک روز سردزمستانی وقتی لوسی به خانه برگشت پشت در پاکت نامه ای رادیدکه نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود.
او با تعجب پاکت را باز کرد ونامه داخلی آن را خواند:
لوسی عزیز:
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم
باعشق خدا
لوسی همان طور
که بادست های لرزان نامه را روری میز می گذاشت با خود فکرکرد که چرا خدا
می خواهد او را ملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که
ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که چیزی
برای پذیرایی ندارم پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5دلارو 40سنت داشت
بااین حال به سمت فروشگاه بیرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و اوعجله
داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند .
در راه برگشت زن و مرد
فقیری به امیل گفتتند خانم ما خانه و پولی نداریم بسیار سردمان است و
گرسنه هستیم آیا امکان دارد به ما کمکی کنید ؟
لوسی جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام . مرد گفت بسیار خوب خانم متشکرم.
و
بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت وبه حرکت ادامه دادندهمان طور که مرد
و زن فقیر در حال دور شدن بودند لوسی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد به
سرعت دنبال آنها دوید آقا خانم خواهش می کنم صبر کنید وقتی لوسی به زن و
مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آوردو روی شانه های
زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.
وقتی لوسی به خانه
رسید یک لحظه ناراحت شد. چون خدا می خواست به ملافاتش بیاید واو دیگر چیزی
برای پذیرایی از خدا نداشت همان طور که در را باز می کرد پاکت نامه دیگری
را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد
لوسی عزیز
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
با عشق خدا
نوشته شده توسط مینا مهرپویا در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:37 موضوع | لینک ثابت