انگاه که خداوند به لبخندی هستی را سرود ومن میان اغوش
مهرت زند گی را زیستم
انگاه که جهان به رنگ نیلی شد وبهار
را روی مزرعه ی چشمانت متولد کردند واژه ای هستی را در
برگرفت به نام تو
نوشته شده توسط مینا مهرپویا در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 16:19 موضوع | لینک ثابت
زیر گنبد کبود
جز من و خدا کسی نبود
روزگار رو به راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود
زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت:
«تو دعای کوچک منی»
بعد هم مرا
مستجاب کرد
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سال هاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز
مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازیی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
با خدا طرف شدن
کار مشکلیست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...
نوشته شده توسط مینا مهرپویا در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 13:43 موضوع | لینک ثابت
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدا با من است،
که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.
یادم باشد
که بهار نزدیک است،
که فردا منتظرم می ماند،
که من راه رفتن می دانم و دویدن،
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،
و من، تنها نیستم.!!!
نوشته شده توسط مینا مهرپویا در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 ساعت 16:45 موضوع | لینک ثابت
از
کنار هم می گذریم، اغلب بی اعتنا. سر در لاک خود فرو برده ایم و هر یک
سرگرم کار خویش. هر کس به نوعی در گیر مشکلات زن و مرد، پیر و جوان، فقیر
و غنی، سالم و بیمار. یکی در هراس از دست دادن عزیز، یکی در سوگ عزیز از
دست رفته، دیگری در جست و جوی آرامش در پی جدایی از یار و همراهش، عده ای
در پی مالکیت و تصاحب عشق دیگری و عده ای در سوگ معشوق از دست رفته. از
کنار هم می گذریم بی اعتنا به روابط انسانی، بی توجه به احساسات و عواطف
یکدیگر، به نیازهای هم و حتی گاهی به انسان بودن یکدیگر.
دلهره از دست دادن عزیزان، تلاش برای رهایی از عشق، به سوگ عزیزی نشستن، همه و همه موقتی است. جز عشق. عشق به خود، عشق به همنوع، عشق به زندگی و عشق به دوستی. آری تنها و تنها عشق است که ماندنی است.
پس عشق بورزیم به دور از دلهره فردای بی عزیز، باشد که فردا حسرت دیروز با عزیز بی عشق را نخوریم.
نوشته شده توسط مینا مهرپویا در یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 14:24 موضوع | لینک ثابت