زیر گنبد کبود
جز من و خدا کسی نبود
روزگار رو به راه بود
هیچ چیز

نه سفید و نه
سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود

بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا
نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش

انتخاب کرد
توی گوش من
یواش گفت:
«
تو دعای کوچک منی»
بعد هم مرا
مستجاب کرد

پرده ها
کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سال هاست
اسم
بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز
مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازیی
که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت

با خدا طرف شدن
کار
مشکلیست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...


 

نوشته شده توسط مینا مهرپویا در یکشنبه بیستم مرداد 1387 ساعت 13:43 موضوع | لینک ثابت