تو تنهایم نمی‌گذاری
هرگز
این من هستم
که فراموشت می‌کنم
از پیش تو می‌روم، دور می‌شوم
و هر گاه که می ترسم
آن‌گاه که دلم
فرو می‌ریزد
و تنها می‌شوم
هراسان
به آغوش تو باز می‌گردم
تو
با دستانی گشاده
مرا- باز
به آغوش می‌گیری
پشتم گرم می‌شود
و خاطرم جمع
مباد
مباد که دیگر فراموشت کنم
! خدایا
... دیگر هرگز مباد


 

نوشته شده توسط مینا مهرپویا در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 ساعت 14:45 موضوع | لینک ثابت